برگرد از این سفر ای همراه
کنار اتوبان ایستاده بودم. به نامزدم که داشت چک و چانه میزد تا پلیس ماشینش را به پارکینگ منتقل نکند و با آه و ناله میخواست افسر راهنمایی رانندگی را تحت تأثیر قرار دهد، نگاه میکردم. از شدت عصبانیت و شرمندگی میلرزیدم. دانههای عرق از صورت به زیر گردنم میچکید و روسری سفید نخیام را خیس میکرد. من هم که از چیزی بیشتر از عرق کردن بدم نمیآید، به خودم و کیوان لعنت میفرستادم.بعدازظهر گرمی بود و من بدترین روزی ...